سه شنبه سوم آذر 1388
خيلی وقته تو فکرم...خيلی وقته گيج شدم نميدونم چيکار بايد بکنم
خيلی وقته ميشناسمش و خيلی زياد باهاش خاطره دارم
هميشه سعی کردم باهاش باشم چه تو خنده ها چه تو غم ها...
هيچوقت امّا فکر نکردم اونم واسه من همينقدر بوده يا نه
چون يجورايی اصلا برام مهم نبوده
فقط ميخواستم تا ميتونم براش باشم.
خوشحال بودم که کمکش ميکنم حتی اگه يه کم...
این وسطا کلی هم داغون شدم...آخه ميدونی وقتی با يکی باشی بهش
وابسته ميشی علاقه به وجود مياد و
وقتی ناراحتت کنه شدت ضربش چند برابره اما هر دفعه زودی همشو
فراموش ميکنم...فراموش که نه ميفرستم بره اون پايينا...هيچوقت بهش نگفتم چندبار
ناراحتم کرده... نخواستم بهش فکر کنه هرچند که خيلی موقع ها خودش ميفهمه
بدونه اینکه چيزی بهش بگم آخه يجورايی تابلو ميشم
نميدونم چرا دارم اینارو ميگم شايد واسه اینه که خسته شدم
شايدم فقط دلم گرفته... يه وقتا با خودم فکر ميکنم منتظر چی هستی
اونکه احتياجی بهت نداره... واقعا خودمم نميدونم منتظر چی هستم
يچيزی نگهم داشته امّا نميدونم چيه...
نه اشتباه نکن عشق نيستش اینو مطمئنم...
هرچی که هست کمرنگ شده خودمم
حسش ميکنم هم از طرف من هم از طرف اون
سرد شدم هرچند که خيلی تلاش کردم و ميکنم که نشم
حرف زدنا از طرف اون اجباری شده و از طرف من تلاشم واسه نگه داشتن
این ذره های آخری
نميدونم آخرش چی ميشه... شايد فقط منتظر يه بهونه باشم...مثل تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط پارمیدا
|
شنبه بیست و هشتم دی 1387
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط پارمیدا
|