تبليغاتX
دل نوشته
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
سلام...مدتيه سردرگمم...نميدونم چيکار بايد بکنم
شايد يجورايی احتياج به کمک و همفکری دارم
اگر  يکی بگه که دوستتونه (4-5 سال هم آشنا باشين باهم) و براش ارزش دارين
امّا هيچوقت براش مهم نباشه که زنده اين يا مرده يا اينکه چيکار ميکنين
يا اينکه از بين هر ده تا پی ام يه دونش مال اون باشه(تنها راه های ارتباط هم يا تلفن يا چت)چه فکری
ميکنين؟ وقتی باهاش حرف ميزنين تنها عکس العملش اينه که بهش بر بخوره و بهتون بپره
بگه اين حرفات برام تکراريه و ازشون خسته شدم....خلاصه اينکه شماها بودين چيکار ميکردين؟
http://libizblog.files.wordpress.com/2007/10/question-mark.jpg

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

پنجشنبه نهم خرداد 1387
خسته ام از آدمايی که همش تظاهر ميکنن...خسته ام از آدمايی که ادعا ميکنن دوستتن امّا از

صد تا دشمن هم بدترن...از اونايی که خيلی وقته باهاتن امّا انگار ديروز باهات آشنا شدن

چقدر سخته بخوای تنها باشی و هيچکسی نفهمه...چقدر سخته که هر روز داغونتر بشی امّا هيشکی حتی

صدای له شدنتو نشنوه.ديگه نميدونم چيو ميتونم باور کنم و چيو نه. همش جنگو دعوا و اعصاب خورد شدن

سعی کردم کسيو ناراحت نکنم...سعی کردم اگه کسی ناراحت بوده کمکش کنم


و حالا.....کاشکی ميشد درک آدما بيشتر بود!!!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

خوب خيلی از دوستام وبلاگاشونو بستن
خيلياشونم تصميم دارن ببندن
نميدونم ديگه يجورايی دلم اينجا نيستش که بنويسم
خوشحالم که به خيلی از چيزايی که ميخواستم تا حد زيادی رسيدم
يکيش اين بود که بتونم مستقل بشم و الان چند وقتيه که شروع به کار کردم
که فکر ميکنم از اولين قدمای مستقل شدنه
يکی ديگه از چيزاييم که آرزوم بود اين بود که عاشق نشم
الان دوستای خيلی خوبی چه تو نت چه بيرون نت دارم چه پسر چه دختر
يه دوستی ساده با احساسی معمولی...فراتر از اينم باهاشون نميرم
به نظرم ارزش نداره تا زمانی که از همه لحاظ از طرف مطمئن نشدی
بخوای فراتر از دوست معمولی باشی...چون  خيليا فقط يه دوست خوبن
امّا سر مسائل جديتر اون چيزی که بودن نيستن!!!
در نتيجه يه دوست خوبو از دست ميدی جدای ضربه اي که ميخوری
خلاصه اينکه زندگی ميتونه خيلی خوشگلو قشنگ باشه اگه يکم دقت کنی
الان کلی همکلاسی های خوب خوب دارم از همه جای دنيا
همشون خوبن جز يکيشون که شديدا لج منو در ميآره
و اينجوريه که وقتی از همه چی راضی باشی ميتونی کم کم بری روبه اون چيزی که ميخوای
که برای هرکس يچيزه
آخر هم اينکه بدی خوبی چيزی از من ديديدن حلال کنين
همتونو خيلی دوست دارم...يعنی فکر کنم همرو دوست دارم تو دنيا جز 2 نفر
يکيش همکلاسيمه که گفتم اون يکی هم يه بنده ی خدا که يه زمانی دوست خوبم بود
امّا بد کرد...خيلی بد!!!منم واگذارش کردم به خدا که خودش بهترين قاضيه
 بهتون سر ميزنما امّا دلم واسه همتون تنگ ميشه...اينجارو نميبندم ميزارم که باشه
کلی برام خاطرست،شايد يه روز بازم اومدم توش بنويسم
شايد اون موقع که دقيقاً همونی شده بودم که ميخوام....يا حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

19 سال گذشت....چه تلخ چه شيرين با کلی خاطره و تجربه تموم شد

18 سالگيم زياد خوب نبود يکی از بدترين خاطرات زندگيم تو اون سن بود

امّا سن خوبی هم بود که يه تحول بزرگ تو زندگيم به وجود اومد و ايران رو

کشور عزيزمو ترک کردم...من ايرانو دوست دارم خاکشو دوست دارم

امّا متاسفانه فعلا جای مناسبی واسه موندن نيستش

روز آخری که ايران بودم روز خيلی غمناکی بود

به قدر کل عمرم گريه کردم خيلی روز بدی بود

حس ميکردم نصفی از وجودمو دارم ميذارمو ميرم

جايی که توش به دنيا اومدم،دوستام، خونمون،حتی اتاقم

از همشون دل کندن خيلی سخت بود

امّا خوب از طرفی هم خوشحال بودم که ميتونم اينجا تو رشته اي که دوست دارم درس بخونم

پيش خيلی از فاميلام باشم و چندتا دليل ديگه که نگم بهتره چون ديگه برام مهم نيستن

در واقع اون بخشش يه سراب بود که من ساده بودم و باور کردم امّا همش فيلم بود

امروز تولدم بود...دعا کردم که امسال و سالهای بعدش سال خيلی خوبی برام باشه

ديگه اشتباه نکنم و گول هيچ سرابی رو نخورم

دلم بدجور هوای ايرانو کرده...خيلی زياد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

فروغ فرخزاد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  |